داستان وال واشر های افسار گسیخته – اثری از یکونیم وجبی

یکونیم وجبی از وال واشر های افسار گسیخته می‌گوید. snoora.ir

یکونیم وجبی از وال واشر های افسار گسیخته می‌گوید. snoora.ir

 

اولین نبرد وال واشر های افسار گسیخته

وال واشر پیر تفنگش را غلاف کرد و لنگان لنگان به سمت جنازه چراغ هالوژن رفت. آسمان رنگی کبود به خود گرفته بود طوری که  انگار قصد بارش سنگینی داشته باشد ولی نبارد و نسیم ملایمی در حال نوازش سربازان خسته از جنگ بود. چراغ که هنوز بدنش گرم بود، نور زرد ملایمی از خود ساطع میکرد ولی دیگر داشت به پت پت می افتاد. وال واشر های جوان گرداگرد این دو ابرقهرمان حلقه زدند تا شاهد پیروزی فرمانده خود بر دشمنی باشند که قصد داشت شاهزاده سیلیکون را از حمله آنها آگاه کند. در این هنگام وال واشر پیر فازمترش را از جیب زیرشلوارش بیرون کشید و با باز کردن پیچ های هالوژن به زندگی سراسر دستمالی او پایان داد. اکنون وال واشر های قبیله گلند باید خود را آماده جنگی میکردند که یک سرش باخت و سر دیگرش عذاب بود…

ادامه این داستان را با سرعتی پایین مطالعه کنید

علت جدال وال واشر های قبیله گلند با شاهزاده سیلیکون

وال واشر های قبیله گلند تمایل داشتند روزی دو بار روانه کوچه و خیابان شوند و با چشمک زدن و تاباندن نور خود به چشم و چال دیگران، هم خود را بهترین و فول آپشن ترین وال واشر دنیا نشان دهند و هم در دل خود به دیگر وال واشر ها حسودی کنند چون هر وال واشری تصورش این بود که دیگران از او بهترند. آنها به گونه ای راه میرفتند که وانمود کنند به هیچ کس هیچ اهمیتی نمیدهند در حالی که زیر چشمی حواسشان به همه بود و آرزو داشتند که حتی یک نفر به آنها قبطه بخورد ولی غافل از اینکه دیگر وال واشر ها نیز همین رفتار را داشتند.

در مقابل چنین قبیله خول و چلی شاهزاده سیلیکون قرار داشت که از دیدن چنین صحنه هایی به شدت واشر میسوزاند و قصد داشت محتویات خود و هم نوعانش را در دهان وال واشر های قبیله گلند تخلیه کرده و نسلشان را منقرض کند تا هم دیگر مجبور به تحمل رفتارشان نباشد و هم بتواند فک و فامیل های همسرش یعنی ملکه جت لایت را جایگزین آنها کند. او بارها وال واشرها را تهدید به کشتن میکرد تا آنها ترسیده و میدان را برای ورود جت لایت ها خالی کنند ولی دیوانه را ترساندن خطاست چون آنها به هیچ جایشان حسابش نمیکردند. اما بعد از مدتی که  وال واشر ها دیدند تصمیم سیلیکون برای نابودی آنها جدی است به شدت عصبانی شده و پس از گاز گرفتن یکدیگر تصمیم گرفتنند خودشان پیش دستی کرده و هر چه سلاح در انبار دارند را برای سوراخ کردن کله های سیلیکون و جت لایت و آویزان کردن آنها از سوراخشان به کار گیرند.

 

جت لایت و داستان وال واشر های افسار گسیخته از زبان یکونیم وجبی

در این میان چراغ هالوژن که یکی از قویترین  و مشهورترین  داروغه های شاهزاده سیلیکون بود با خبردار شدن از ماجرا به سرش هوای مژدگانی گرفتن از شاهزاده زد و تصمیم گرفت به همراه لشگر خود به قصر شاهزاده رفته و موضوع را اطلاع دهد تا یک گونی ال ای دی پاور جایزه بگیرد ولی در میان راه، ارتش وال واشر های گلند جلوی راهش سبز شدند و پس از نشان دادن یک لایک معنا دار به آنها جان تک تکشان را به هفت روش سامورایی گرفتند و تنها چیزی که نصیب داروغه قصه ما شد تعداد کثیری بفرما یا همان لایک بود.

تدارک لشگر وال واشر های گلند برای حمله به سیلیکون

وال واشر پیر چند روز پس از این نبرد سنگین، لشگریان خود را به صف کرده بود و به سربازانش نحوه پر کردن خشاب کلاشینیکف را آموزش میداد. ناگفته نماند که تا این زمان فقط وال واشر پیر بود که تفنگ و سلاح داشت و سربازان فلک زده اش تنها با خیار و در بهترین حالت بادمجان به جنگ دشمن میرفتند و با فنون خاصی که از اهالی یک شهر معروف آموزش دیده بودند خیار یا بادمجان را در دهان دشمن فرو میکردند تا خفه شود. اولین باری که وال واشر های جوان سلاح خود را از وال واشر پیر تحویل گرفتند تلاش میکردند آن را به روش سنتی خود در دهان مترسک های آموزشی فرو کنند و وال واشر پیر پیرش در آمد تا به آنها بفهماند که این سلاح فرو کردنی نیست شلیک کردنیست.

وال واشرهای جوان پس از آنکه شلیک کردن با تفنگ را یاد گرفتند در طی چند روز از یک سرباز عقب مانده به جنگجویی ماهر تبدیل شدند و گویی هنگامه پیکار با دشمن نیز فرا رسیده بود. شب هنگام یکی از وال واشر های جاسوس که در دربار سیلیکون مشغول تجاوز اطلاعاتی به ملکه بود خبر آورد که ملکه و شاهزاده قرار است به مدت یک هفته خود را فارغ از هر ماجرا کرده و به تفریح و شکار در جنگل مشغول شوند. این موضوع که برای وال واشرهای قبیله گلند یک موقیت ناب استراتژیک به شمار میرفت باعث برپایی عروسی در کله آنها شد و تا کله سحر از آسایگاه سربازان صدای جیغ و آخخ و اوخ می آمد و فرمانده نیز از شنیدن این صدای شادی و سرور در پوست خود نمی گنجید.

چسب سیلیکون و داستان وال واشر های افسار گسیخته از زبان یکونیم وجبی

حرکت ارتش وال واشر های گلند به سمت قصر شاهزاده

وال واشر ها که میخواستند از این استراحت یک هفته ای سیلیکون و ملکه برای غافل گیری آنها و آویزان کردنشان از محل مذکور استفاده کنند فرصت را غنیمت شمرده و راهی سفری پر ماجرا شدند. ارتش وال واشر ها که اکنون جنگجویانی مجهز و تازه نفس در دل خود داشت به فرماندهی وال واشر پیر به راه افتاده بود و قدرتمندانه به سمت قصر شاهزاده پیش می رفت. وال واشر پیر از فرط شادی مارش را درآورده بود و در هوا میچرخاند و گاها محض شوخی آن را دور گردن سربازانش می انداخت. او این مار را یک سال پیش در سفر خود به صحرای کالاهاری به دام انداخته بود و همیشه آن را در کیسه ای به همراه داشت تا هر وقت دلش خواست بتواند با آن بازی کند. دو سه تا از سربازان هم که صدای مزخرفی داشتند شروع به خواندن آواز برای سایر سربازان کرده بودند و وال واشر های جوان نیز با شنیدن صدای آنها مو به تنشان سیخ میشد. بعضی از سربازان نیز با پشم های شتر هایشان بازی میکردند تا سر خود را گرم کنند و متوجه خستگی راه نشوند.

لشگر وال واشر های گلند در میانه راه و هنگام عبور از یک صحرای سرسبز با گروه فرمانده جومونگ رو به رو شدند که در حال جستوجو برای یافتن بانو سوسانو بود. فرمانده جومونگ از وال واشر پیر سراغ نیمه گمشده اش بانو سوسانو را گرفت و وال واشر در پاسخ او گفت گم میشوی یا همین مارم را دور آن موهای بلندت پیچیده و از درخت آویزانت کنم؟؟؟ جومونگ هم که پی به ردی بودن وال واشرها برد خیلی سریع و بدون کوچکترین حرف اضافه ای از صحنه به دور شد. لشگریان نیز با همان خل بازی های یاد شده به راه خود ادامه دادند تا اینکه به شهر و محدوده قصر شاهزاده نزدیک شدند و روز جنگ و مبارزه فرا رسید.

لامپ هالوژن و داستان وال واشر های افسار گسیخته از زبان یکونیم وجبی

نبرد وال واشر های گلند با ارتش سیلیکون

وال واشر های جوان گرد وال واشر پیر حلقه زدند تا از جزئیات استراتژیک حمله آگاه شوند. آنها میدانستند که ارتش سیلیکون بدون شاهزاده نمیتواند درست تصمیم گیری و از خود دفاع کند. بنابر این وال واشر ها تصمیم گرفتند که ابتدا به قصر و لشگر سیلیکون حمله کنند و پس از آویزان کردن آنها به جنگل رفته و دنبال شاهزاده و ملکه بگردند. وال واشر های جوان پس از پایان نشست، نور خود را تنظیم کرده و حمله را آغاز کردند. ابتدا یک گروه پنجاه نفری به سمت در ورودی قصر رفتند و با شلیک گلوله نگهبانان را سوراخ کرده و راه را برای ورود ارتش اصلی باز کردند. سپس هزاران نفر از وال واشر های خشمگین و افسار گسیخته با تمام قوا وارد محوطه و حیاط قصر شدند و هر چسب سیلیکون یا جت لایتی که دیدند را سوراخ کرده و به گوشه ای پرتاب کردند.

هنوز ارتش اصلی سیلیکون از ماجرا بی خبر بود و وال واشر ها باید سریعا به آنها نیز حمله میکردند ولی وال واشر پیر گفت بیایید ابتدا یک سرکی به داخل قصر سیلیکون بکشیم ببینیم چه دارد چه ندارد. یکی از وال واشر های فوضول سریع پرید و در سالن قصر را باز کرد تا وارد آن شوند ولی ناگهان ملکه جت لایت را دیدند که بر روی تختی دراز کشیده بود و شاهزاده سیلیکون داشت به او ماساژ قلب و تنفس مصنوعی میداد تا زنده شود که البته ملکه با دیدن آنها سریعا زنده شد و سعی بر فرار کرد که وال واشر پیر مانع شد و گفت دویدن برای قلبت مضر است. بمان اینجا که هم اکنون هزاران سربازم قصد ماساژ دادن و احیای قلب تو را دارند. او جت لایت را برای مداوا به میان سربازان خود انداخت و به سراغ شاهزاده رفت. شاهزاده که آخرین تلاش های خود را برای زنده ماندن میکرد با نزدیک شدن وال واشر پیر یک چراغ لیزری از روی طاقچه برداشت و به چشم و چال وال واشر ها تاباند.

وال واشر ها بر حسب عادت، تابیده شدن نور به صورتشان را یک ابراز برتری از سوی دیگر وال واشر ها تلقی کرده و سعی کردند با روشن کردن نور خود یا چشمک زدن به این عمل پاسخ دهند. مخصوصا که چند روزی بود در راه قصر بودند و نتوانسته بودند به این کار بپردازند و حالا موقعیتی پیش آمد که خود را تخلیه کنند. آنها جدای از نور چراغ لیزری، به نور یکدیگر نیز پاسخ میدادند و همین شد که در یک لحظه سالن قصر تبدیل شد به مکانی برای خود نمایی آنها. تراکم وال واشر ها داخل سالن بسیار بالا بود و با این حال آنها تمام تلاش خود را میکردند که در سالن قدم زده و چشمک بزنند. برخورد وال واشر ها به یکدیگر آنها را عصبانی میکرد و از آنجایی که اینبار به سلاح نیز مجهز بودند یکی از آنها تیری به کسی که او را هل داد شلیک کرد و این تیر از چند وال واشر رد شد و آنها را کشت. پس از این کار تیر اندازی توسط دیگران نیز شروع شد.

گلند فلزی و گلند پلاستیکی در داستان وال واشر های افسار گسیخته از زبان یکونیم وجبی

لحظاتی نگذشته بود که ملکه جت لایت و شاهزاده در زیر دست و پا له شدند تا درس عبرتی بشوند برای کسانی که تنشان سالم است ولی عادت دارند یکدیگر را ماساژ قلب و تنفس مصنوعی بدهند. وال واشر ها نیز یکدیگر را سوراخ سوراخ کردند ولی حیف که زنده نماندند تا همدیگر را آویزان کنند. وال واشر پیر هم که اصلن معلوم نشد کی و کجا زیر دستو پا له شد و حتی جنازه اش هم پیدا نشد ولی در لابه لای اجساد ماری دیده میشد که به دور تکه ای آلومینیوم حلقه زده بود. این بود که در همان انتهای بند اول گفتم که وال واشر ها باید آماده جنگی میشدند که یک سرش باخت بود و سر دیگرش عذاب. چرا که وال واشر ها با این اخلاق و طرز فکری که داشتند حتی اگر از جنگ هم سالم و پیروز بیرون می‌آمدند باز هم خود را مثل گذشته گرفتار عذاب های درونی میکردند و از حقیقت زندگی دور میشدند. هزاران وال واشر جوان که به علت نبود جا نتوانسته بودند به داخل قصر بروند و ماساژ دادن ملکه را ببینند حالا خوشحال بودند از اینکه حداقل جان سالم به در برده اند.

در همین هنگام ارتش سیلیکون نیز که تازه از ماجرا با خبر شده بود از راه رسید. هزاران وال واشر سرباز این سمت و هزاران سیلیکون و جت لایت هم در سمتی دیگر در مقابل هم ایستادند. هر دو گروه میخواستند به گروه مقابل حمله کنند ولی فرماندهی نداشتند که دستور این کار را صادر کند. همه کله های خود را میخاریدند تا فکری به سرشان بزند ولی کله پوکشان باعث نجات جانشان شد چرا که فکری به سرشان نزد و هر دو گروه وقتی دیدند جنگ چیزی جز نابودی برایشان به ارمغان نمی‌آورد تصمیم گرفتند صلح کنند و همین شد که امروزه همه آنها را در نقاط مختلف جهان میبینیم.

نتیجه اخلاقی : سیلیکون به همه گفته بود برای شکار به جنگل خواهد رفت در حالی که قصد استراحت و تفریح خانگی داشت. پس مثل همیشه دروغ به ضرر شخص تمام شد. همچنین حسادت به دیگران یا تلاش برای خود برتر پنداری باعث نابودی فرد میشود و اینکه افراد سالم به ماساژ قلب یا تنفس مصنوعی احتیاج ندارند.

این هم از داستان وال واشر های ما

میتوانید با سرچ عبارت ” داستان های یکونیم وجبی” در گوگل به دیگر داستان های منه یکونیم وجبی نیز دسترسی داشته باشید

بای بای

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.